فرضیه-بخش-دوم-bilin.jpg

در ابتدا نیاز می بینم توضیحی درباره نام این فرضیه بدهم. این فرضیه “نام خاص” ندارد. مجموعه‌ای است از علایم. این علایم در ریاضیات فرضیه و در توصیف کوانتومی اطلاعات، کاربرد دارند. شاید دلتان بخواهد بگویید “گچ پژ”، یا آنطور که خودم میگویم ” گچپژ دو کله!” ، فرقی نمی کند شما چطور راحت‌ترید، هر دو اشتباه است.

• از نظر فلسفی، این بحثی “پوزیتیویستی” در مورد ساختار زبان ( به سبک “حلقه وین”) و از دیدگاه ” نشانه‌شناسی “( به سبک “پیرس”) است. مختصر اینکه، چسباندن علایم ریاضی به هم و ساختن ” یک واژه_یک نام ” کار اشتباهی است. طنز ماجرا اینجاست که اصولا – همانطور که خواهیم دید- عملگر ریاضی بین این علایم، ضرب است و نه جمع!

این فرضیه، نام خاصی ندارد. چون معتقدم یک” مفهوم”، در قالب “اسم خاص” نمی گنجد. من همچنان آنرا با علامت < گ چ پ ژ > می نگارم، و ‘گچپز دوکله’‌ میخوانم. نکته مهم این است که، ساحت علم مقدس تر از زبان، نژاد و قومیت‌هاست. زبان، تنها وسیله‌ای است برای اندیشیدن و هم‌اندیشی. هر انسانی به زبان مادری خود می اندیشد. همانطور که نویسندگان در طول تاریخ به زبان خود اندیشیده‌اند و نگاشته‌اند. اگرچه زبان رسمی علم در هر دوره تاریخ متفاوت بوده است، ولی این دلیل نمی شود که امروزه همه به زبان انگلیسی فکر کنند. مثلا در جهان ریاضیات که امروزه با علایم لاتین  نگاشته می شود، “کانتور” در نظریه بی نهایت‌های خود از حرف عبری (الف صفر) استفاده کرد. امروزه هنوز هم از این علامت عبری برای بیان “اعداد ترامتناهی” در بی نهایت، استفاده می شود. مانند هر انسان دیگری، تصویرسازی حروف برای من هم تناظر معنی ذهنی داشته‌اند:

گ: گ یتی

چ: ج هان

پ: ب یننده- ناظر

ژ:i  ا طلاعات

به همین سادگی، من به یاد حروف فارسی افتادم. و دلیلی ندیدم برای بیان اندیشه فارسی از حروف آن استفاده نکنم. نباید این تصور ایجاد شور که سطحی نگری‌های نژادپرستانه در دنیای سیاست زده و بیمار این روزها، اندیشه‌ها را از هم دور می کند. من به زبان فارسی اندیشیده‌ام. ولی اغلب آنچه مینویسم از واژه‌های عربی است. و در نهایت باید به زبان رسمی علمی این روزها(انگلیسی) ترجمه‌اش کنم. ترجمه نزدیک این علایم در زبان انگلیسی: (G a Ch P a J) است. از خوانندگان محترم تقاضا می کنم با نگرش علمی، “مفاهیم” را با “علایم بی معنا” خلط نکنند. اصل مفاهیم در این فرضیه هیچ ربطی به علایم ندارد‌.

خلاصه ای از آنچه باید تا اینجا از این فرضیه  بدانیم:

در این فرضیه، ناظر <پ> در بطن “آنچه ادراک می شود” حضور دارد.  این فرضیه بر مبنای یک درک  همگانی مشترک است: اینکه  ما نمیتوانیم  “جهان” به عنوان “آنچه واقعا هست” را دریابیم.”ناظر، رویداد را می بیند، و نه خود جهان را.  در واقع ، او “وضعیت جهان را در گذر زمان” را به شکل رویداد، می بیند. این تمایزی ظریف است میان “دیدن جهان آنطور که واقعا هست” و” دیدن رویدادهایی که جهان در آن حضور دارد.”

• یک دیدگاه فلسفی همواره از زمان “ارسطو” وجود داشته است و در دوران تجربه گرایی(empirsim) وارد دیدگاه علمی روشنفکرانی چون “هیوم” و “لاک ” شد. در این دیدگاه، هدف را تحلیل “جهان فی نفسه” میداند. انسان به عنوان” ناظر “، همواره جدا از “جهان”  بوده است. او تنها از طریق احساسات پنج گانه میتواند به “آنچه هست “، دست یابد. این جریان علمی(معروف به آزمایش گرایی) ما را به تناقض نسبیتی-کوانتومی رساند.

• در مقابل، ایده “عقل گرایی ” در کسانی چون “لایب نیتز”، دکارت” و “ابن سینا” هیچگاه وارد جریان علم فیزیک نشد. مبنای این ایده این است: “باور به عقل به عنوانِ تنها منبعِ معتبرِ شناخت”. در نظریه <گ چ پ ژ>،  این ایده که همواره در سطح مباحث بی پایان فلسفی گیر افتاده بود، وارد فیزیک میشود.

این فرضیه بر مبنای فرض اساسی زیر است:

• ” جهان فی نفسه” آن چیزی نیست که می بینیم، می شنویم، می چشییم، لمس می کنیم، و یا  می بوییم.

• ما همواره در حال” ادراک” هستیم. ما همواره به “حافظه” رجوع میکنیم و تغییرات را با مقایسه گذشته -اکنون، بیان می کنیم. این تنها چیزی است که” می فهمیم”.

• در فرضیه حاضر، ما به هیچ چیز فراتر از “اطلاعات رویداد” ها، دسترسی نداریم. ما همواره در حال دریافت اطلاعات هستیم.

• در ادامه خواهیم دید که در دیدگاه ریاضی این فرضیه، ناظر <پ> همواره در حال کنش با “معکوس متقارن ” خود است. او این معکوس متقارن را جهان <چ> مینامد.

• ناظر، “اطلاعاتی ” را که از “رویداد” دریافت می کند، به جهان <چ> نسبت میدهد.

• در این فرضیه، اصل اساسی این است که: ” ناظر” تنها با “اطلاعات” سر و کار دارد. او همواره” اطلاعات ” را  روی سطح دو بعدی تعریف می کند. سطحی که دارای دو محور مرجع مختصاتی عمود بر هم است.

• ناظر همواره “تغییر ” را می بیند. بدون تغییر، هیچ اطلاعاتی وجود نخواهد داشت؛ هیچ “چیز ” معنا ندارد. نه” فضا ” و نه ” زمان” .

• از این‌رو ما در این نظریه، ” جهان ” را نمیبینیم ( دریافت نمی کنیم ). ما تنها “رویداد” را “درک ” (پردازش) می کنیم.

• در این فرضیه، “تنها منبع شناخت، اطلاعات است.” در واقع: “خبری از فیزیک ‘جهان فی نفسه ‘ نیست. آنچه هست، “سطحی از جنس اطلاعات ” است که ما می بینیم: ماشینی که روی خط صاف می رود، کوانتومی که بدور خودش میچرخد، آبشار در حال یخ زدن، جهان در حال گسترش، واکنش‌های کوارک_گلوئون در هسته اتمها ، و…. همه در یک “چیز” ، مشترک هستند: “تغییر _ به زبان ریاضی: دیفرانسیل”. ما توپی را میبینیم که وارد دروازه شده است، هسته اتمی که در “اتاقک حباب” واپاشی می کند.

اینها را چطور میتوان دریافت_ بیان کرد؟

خب، ساده است. تعریف چارچوب مختصاتی “فضا-زمان”. تقسیم‌بندی حجم سه بعدی با “مکعب‌های موهومی” واحد، دنبال کردن سوژه (به عنوان وضعیت جهان)، محاسبه ( دریافت اطلاعات ) تغییر مکان با شمردن” تعداد واحدهای موهومی”، و نهایتا: تعریف “دیفرانسیل  در محور حرکت” .dx

• در این فرضیه، هر آنچه در بالا به زبان ” نگارش فلسفی مآبانه ” آمد، به ” بیان دقیق ریاضی ” در می آید‌.  شاید بعدا دوست داشتید به اول برگردید و دوباره این جملات را با دیگاهی نو بخوانید.

• در این فرضیه،” تنها ریاضیات است که وجود فی نفسه دارد”.

• پیچیده نیست، ما تنها اطلاعات” تغییر ” را خواهیم دید. ساختار ریاضی این تغییر،کلید حل مساله است.

در <گ چ پ ژ> ، توصیف هندسی و ریاضی از اطلاعات و “ساختار رویداد، جهان؛ ناظر، و سطح اطلاعاتی ، وجود دارد.

• این “فرضیه “، از هیچ  دیدگاه فلسفی حمایت نمی کند. آنچه در بالا آمد، فقط توصیف” مساله شناخت” (recogntion problem) بود.

•ناظر تنها با تکیه بر “حافظه ” خود میتواند متوجه تغییر شود. بازگشت دایم به حافظه، چرخه بی توقف ادراک را ممکن میسازد. ناظر موقعیت قبلی و بعدی را مقایسه می کند؛ سپس یک “بازه زمانی “را به حرکت نسبت میدهد. از اینرو ، ناظر “مسافر همیشگی زمان در حافظه  ” است.

در اینجا مروری می کنیم بر آنچه در بخش اول گفته شد:

۱-ما فضا _زمان را به شکل “یک چیز” نمی بینیم. آنچه مورد ادراک ناظر قرار می گیرد “تغییر” است.

۲-حرکت، “تغییر در موقعیت فضایی یا زمانی ” است.

۳-ساده ترین نوع حرکت ، حرکت به روی محور مستقیم است. حرکت مستقیم خطی “سوژه” متحرک، نسبت به “مبدا” ساکن، تغییر موقعیت روی محور خط واصل این دو است.

۴-در این فرضیه، تغییر بیانگر اطلاعات است.

۵- جهان سه بعدی، به شکل سطح دو بعدی ادراک می شود. ما بعد سوم را در ذهن خود و با اتکا به حافظه میسازیم. یک جعبه سه بعدی به شکل یک سطح دیده می شود، مگر اینکه به گرد خودش بچرخد_همچنین همه حرکتها در جهان سه بعدی، روی سطحی دیده می شود که مانند پوسته‌ای پیش روی ناظر و عمود بر محور عمقی، قرار دارد.

در شکل، ۲- الف سطح ادراکی پیش روی ناظر و حاوی محوهای x ، y عمود بر محور عمقی z است. ناظر تغییر سطح رو به خودش را می بیند. اما حرکت در عمق را نمیبیند.

شکل ۲- الف

• از دیدگاه این نظریه، در واقع هر آنچه به شکل اطلاعات از رویداد دریافت می کنیم، روی سطح ادراکی به نمایش در می آید.

• ” ما این نمایش را با دریافت فوتون درک می کنیم. ما فوتون دریافتی را پردازش می کنیم، تا به اطلاعات مرجع تولیدکننده آن فوتون دست بیابیم.

• اما خواهیم دید که آنچه ما مستقیما درک می کنیم، خود فوتون نیست؛ بلکه “شبه ذرات اطلاعاتی کوانتومی <ژ> است .”

• در این فرضیه، توصیف دقیقی برای این شبه ذرات(quasiparticies) وجود دارد.(همچنین جدول متناظری با جدول مدل استاندارد ذرات واقعی بنیادین(actual particies)خواهیم داشت)

• این سطح ادراکی(اطلاعاتی) تنها چیزی است که ما از رویدادها دریافت می کنیم. حرکت سوژه در رویدادی که توپ وارد گل می شود، ذره‌ای که واپاشی می کند، دمایی که بالا می رود، زمانی که می گذرد، همگی در سطح اطلاعاتی بیان و پردازش می شوند.

• لحظه‌ای همه آنچه را که از بچگی به شما یاد داده‌اند، فراموش کنید؛ این فوتون نور نیست که می بینید؛ یا قابلمه‌ای که گرم می شود: تنها “چیزی” که دریافت می کنید، اطلاعات است. شما با رجوع به حافظه خود، وضعیت قبلی سوژه را با “اکنون” مقایسه می کنید.

• نمیخواهم زودتر وارد مباحث پیش رو بشوم. ولی لازم است در گوشه ذهن خود داشته باشید: اطلاعات پایه نه تنها بر پایه زمان، بلکه بر پایه دما نیز پردازش می شوند. آنچه “اکنون ” میدانیم، مفهومی از “زمان مطلق”، و “دمای مطلق” در خود دارد. ما ناظرانی هستیم که “تغییر ” در “دما و زمان را می بینیم و نه فضا-زمان مطلق را.

• “اکنون”، هیچ اطلاعاتی ندارد. از دید ما اکنون وجود ندارد ، مخفی است. مگر اینکه به شکل “گذشته ” یا “آینده ” در بیاید.

• V. ناظر در محور عمود بر سطح ادراکی، حرکت در عمق را نمی بیند. او حرکت در عمق(مثلا دور شدن جعبه سه بعدی) را از طریق” کوچک شدن سطح اطلاعاتی سوژه ” بیان می کند. ( کوچک شدن یک وجه از مکعب سه بعدی که رو به ناظر است).

• اطلاعات رویداد” دور-نزدیک شدن سوژه” را میتوان با رویداد “کوتاه_بلند شدن میله نامرئی فضاگونه ” متناظر دانست. میله‌ای نامرئی که در فضای خالی میان سوژه و مبدا ساکن قرار دارد.

• همه حرکت‌ها در سطح اطلاعاتی روی یک محور انجام می شود. حرکت همزمان روی دو محور (محورهای مختصات عمود برهم در سطح ادراکی) به معنای تغییر اندازه سطح است. کافیست حرکت روی یک محور را تحلیل کنیم و به صورت مجذور برای بیان تغییر سطح بیان کنیم.

• هر حرکت روی “محور فضاگونه”، معادل حرکتی در بعد عمودی به روی “محور زمان گونه” است. این محورهای مختصات عمود برهم زمانی-مکانی سطحی را تعریف می کنند که موقعیت سوژه در زمان(یعنی حرکت) را بیان می کند.

• بر اساس آنچه گفته شد، دو نوع محور فضاگونه قابل تعریف است:

الف- حرکت به میزان dx روی محور  x در سطح ادراکی

ب- حرکت به میزان dz روی محور z در جهت عمقی (رو به داخل-خارج) سطح ادراکی.

شکل ۲- ب

همچنین دو محور حرکت در زمان نیز قابل تعریف است: tx ,tz

این بخش را با معرفی تناظری دیگر در حرکت شروع می کنم:

تابش (گ چ پ ژ) به درون واقعیت؛ تناظر حرکت چرخشی_خطی؛  معرفی دایره رویداد:

میله‌ای را تصور کنید که به حول یک سر خود، می چرخد. مانند یک عقربه ساعت . دو وضعیت زیر را تصور کنید:

۱- ناظر به روی صفحه ساعت (صفحه چرخش) عمود است. او اطلاعات حرکت را به صورت زاویه دریافت می کند. مثلاً در زمان tx، چرخش به میزان را می بیند. مانند خواندن موقعیت عقربه ساعت.

شکل ۳-الف

۲-ناظر خودش روی صفحه ساعت قرار دارد (مماس است). او چرخشی را مشاهده نخواهد کرد. تنها تغییری که ادراک می کند، کوتاه شدگی در طول میله(عقربه ساعت) است.

شکل ۳-ب

در اینجا، ناظر می تواند مطابق تناظر بخش  قبل، نوعی حرکت در عمق را به این کوتاه شدگی نسبت دهد. همچنین می تواند حرکت روی خط مستقیم یک سوژه (سر رنگی عقربه) نسبت به مرکز (ته رنگی عقربه) را تعریف کند.(حرکت سوژه=تغییر طول میله نامرئی=  دور-نزدیک شدن میله ای نامرئی، بادو سر رنگی)

• در حالت اول که ناظر بر صفحه چرخش عمود است، می تواند چرخش را درک کند. او اطلاعات کوتاه شدگی را اینگونه بیان می کند:

• در حالت دوم( شکل ۳-الف): ناظر روی صفحه چرخش است و مماس با عقربه-میله چرخشی است. او رویداد کوتاه شدن میله را به حرکت میله در عمق تعبیر می کند:

از هم ارزی وضعیتهای ۱ و ۲ خواهیم داشت:

A’B’/AB=

• در شکل ۳.ج تناظر “کوتاه شدن” ، “دور شدن” ، و “چرخش محور فضاگونه” را میبینیم.

شکل ۳-ج

تعریف دایره رویداد برای تحلیل حرکت:

بر اساس آنچه گفته شد، <پ>، اطلاعات حرکت _ تغییر ، را  در ساده ترین حالت، به شکل حرکت چرخشی میله نامرئی فضا- زمان گونه به دور یک نقطه رنگی(نقطه مرجع در مرکز دایره چرخش) دریافت می کند.

اندازه  شعاع دایره، برابر است با” حداکثر مقدار حرکت ممکن(فضایی-زمانی) “.

• به مثال میله در حال دور شدن برمیگردیم. حداکثر حرکت ممکن ، برابر است با ” حداکثر تغییر قابل مشاهده برای <پ> “.

در شکل ،۲-ب  میله در حال دور شدن را می بینید.

• طول میله AB  هرچه که باشد، بعد از رسیدن به پرسپکتیو به صفر میرسد.

• پرسپکتیو برای همه تغییرات برابر است با حداکثر فاصله ای که سوژه میتواند بپیماید. بعد از آن از دید ناظر به “نقطه بدون بعد”  تبدیل می شود.

• شاید بگویید ،فاصله پرسپکتیو به اندازه سوژه بستگی دارد. ولی همینجا تامل کنید:

• ما از “حداکثر تغیرات” میتوانیم صحبت می کنیم، نه چیز دیگر. ما جهان را در محور زمان پردازش میکنیم. گذشته وآینده اش را با هم مقایسه می کنیم. حداکثر تغییرات  در یک “حد اکثر زمان ممکن”، به عنوان “زمان مرجع”، سرعت تغییر را بیان میکند.

• سوال اینجاست ، حداکثر زمان ممکن چقدر است ؟ پاسخ روشن است: عمر جهان.

• حداکثر تغییر ممکن ، برابر است با شعاع جهان به عنوان یک کره سه بعدی.( فعلا سهوا بپذیرید، بعدا خواهیم دید که این کره ، در واقع یک دوکره در سطح مختلط C2″ فضای فازی” است.)

• دورترین اجرام از ما ، همانهایی هستند که در پوسته فضا قرار دارند.ما اینها را از “پردازش فوتونهای دریافتی” میشناسیم. نوری که حدود ۱۴ میلیارد سال سفر کرده باشد، از دورترین سوژه (از دید ما فرمیون) ممکن در پوسته ،به ما در مرکز کره رسیده است. این را “شعاع جهان” مینامیم .

• از دیدگاه این فرضیه ، همه حرکتها در سطح اطلاعاتی، به روی دایره رویداد قابل بیان است. دایره استوایی مقطعی جهان ،به عنوان “دایره مرجع” ،با “شعاع جهانی مرجع” قابل تعریف هستند. (البته بعدا خواهیم گفت که “رویداد مرجع “، به هرگونه ساختار چهاربعدی متقارن بسته ، قابل اطلاق است‌.)

• هر حرکت را میتوان به دور شدن – نزدیک شدن سوژه به یک نقطه ثابت تقلیل داد. در مورد مقادیر (دما-زمان-انرژی و..) نیز میتوان محوری تعریف کرد که سوژه در آن حرکت می کند.

• با توجه به تناظرهای گفته شده، برای تحلیل همه رویدادها، دایره‌ای را تعریف می کنیم که مرجع مشترک همه انواع حرکت باشد. سوژه در حال نزدیک شدن را تصور کنید، در ابتدا به فاصله D از هم هستند. سپس به مقدار dx به مرجع ساکن نزدیک میشود. حال  فاصله سوژه و مبدا را به شعاع جهان می رسانیم و به همان نسبت  مقدار حرکت را بزرگ می کنیم. در این حالت شعاع مرجع دایره رویداد نزدیک شدن برابر شعاع جهان است. سوژه با حرکت وارد دایره رویداد میشود.

• تفاوت نزدیک شدن و دور شدن در مشاهده موقعیت آینده و گذشته سوژه است. شعاع دایره رویداد دور شدن، برابر موقعیت آینده سوژه است. سوژه رویداد دور شدن به پوسته محیطی میرسد.

در شکل ۳-د، مقایسه دورشدن و نزدیک شدن را می بینیم. ناظر اگرچه حرکت را در محور شعاعی(خط واصل AB   میان سوژه و مبدا) می بیند، ولی حرکت متناظر چرخشی نیز وجود خواهد داشت.

شکل ۳_د

در بخش آینده ساختار هندسی زمان را بررسی میکنیم و خواهیم دید نتایج نسبیت خاص و عام چگونه از آن استخراج می شوند.

ادامه دارد »»»

 

Bilin
bigbang

دیدگاه خود را در میان بگذارید

Please enter your comment!
Please enter your name here